فیلم «فرانکنشتاین» به کارگردانی گیلرمو دل تورو، با تمرکز بر روی داستانی آشنا و در عین حال جدید، به دنیای هیولاها و خالقان میپردازد. در این روایت، هیولای وصلهپینهای (جیکوب الوردی) که از تکههای بدن دزدیده شده ساخته شده است، در جستجوی انتقام از سازنده خود، ویکتور فرانکنشتاین (اسکار آیزاک) است. این فیلم ما را با داستان تلخ و غمانگیز تربیت ویکتور و رابطه پیچیدهاش با موجودی که خود خلق کرده، آشنا میکند.
سفر به قطب شمال و کاوش در گذشته
داستان با یک سفر به قطب شمال آغاز میشود، جایی که خدمه یک کشتی یخزده با ویکتور و موجود خشمگین روبرو میشوند. در اینجا، ما شاهد گذشته ویکتور هستیم: تربیت سختگیرانه زیر نظر پدرش (چارلز دنس) و مرگ ناگوار مادرش (میا گاث) که تأثیر عمیقی بر وی گذاشته است. ویکتور که در پی زنده کردن بافتهای مرده است، در نهایت هیولای بیچارهای را خلق میکند که با بدرفتاری و بیرحمی مواجه میشود.
گوتیک و رمانتیسم در سینما
دل تورو در این فیلم ترکیبی از افسانه پریان، فانتزی تاریک و ترسناک را به نمایش میگذارد. «فرانکنشتاین» نه تنها اقتباسی وفادار از رمان کلاسیک مری شلی است، بلکه تفسیر شخصی و جسورانهای از آن نیز به شمار میآید. شخصیتهای جدیدی به داستان اضافه شدهاند و روابط تغییر کردهاند، از جمله الیزابت که به جای ترس از موجود، او را در آغوش میگیرد و به او آموزش میدهد.
تصاویر و موسیقی: جادو در هر فریم
هر فریم از فیلم مملو از تصاویر زیبا و طراحی صحنه است که بیننده را به دنیای گوتیک میبرد. موسیقی متن غنی و طراحی موجود به شکلی باشکوه و گوتیک زنده میشود. با وجود زمان دو ساعت و نیمه فیلم، «فرانکنشتاین» با اجراهای بینظیر و اشتیاق سازندهاش به شدت درخشان است و هر لحظه آن در یادها باقی میماند.